مستند حیات وحش (حیات) مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388

روی تنهایی بام خانه

با دلی خط‌خطی می‌‌نشینم

کاش می‌‌شد که یک ساعت امشب

ماه را در کنارم ببینم 

 

دفتر مشق را می‌‌گشایم

گرچه قلب مدادم شکسته

می‌‌نویسم که دنیا قشنگ است

من ولی ساکت و گیج و خسته 

 

می‌‌نویسم: خدایا! دوباره

آسمان با زمین قهر کرده

ماه قایم شده پشت ابری

زندگی را به من زهر کرده 

 

دوست دارم بگویم بدانی

ابرها از من امشب چه دورند

ماهیان دل بی‌‌قرارم

مثل هر روز و هر شب صبورند 

 

دوست دارم بگویم بدانی

گرچه در دوستی‌‌ها عمیقم

توی دنیا توی بی‌‌‌کس و کار

توی دنیای تو بی‌‌‌رفیقم

یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388

شوخی کردن با بعضی‌ها مثل شوخی کردن با دم شیر است. من اما شوخی کردن با شیر مهربانی مثل «توکا نیستانی» را دوست دارم. توکا را دوست دارم اما نه به‌خاطر پدرش که «منوچهر نیستانی» است و نه به‌خاطر برادرش که «مانا»ست. توکا را دوست دارم به‌خاطر خودش. برای نوشته‌های وبلاگش که قورت دادنی است. برای چراغ‌هایی که توی «۴۰چراغ» خاموش می‌کند و... توکا را دوست دارم و برای همین غزل طنز زیر را که قدیمی‌ها به آن «اخوانیه» می‌گفتند به او تقدیم می‌کنم. به او که می‌دانم برای شما نیز «مقدس» است. 

 

یک غزل مخصوص توکای نیستانی

آفرین بر کلهٔ بی‌موی توکای نیستانی!

آفرین بر چشم و بر ابروی توکای نیستانی!

صبح تا شب میهمان کافه‌های ساکت شهر است

خیل حورالعین رو در روی توکای نیستانی!

او شبیه شیر آرامی که دارد قهوه می‌نوشد

دختران هم هر کدام آهوی توکای نیستانی!

کاش من مانند دخترها کمی تو دل برو بودم

تا نبودم اینچنین لولوی توکای نیستانی!

دختران شومینهٔ قلبند و گرما بخش اما من

کاش بودم لااقل جاروی توکای نیستانی!

بگذریم از این مسائل... واقعاً‌ ما دوستش داریم

آفرین بر ما و خلق و خوی توکای نیستانی!

آفرین بر اخم‌های دائم و لبخند پنهانش!

آفرین جداً به های و هوی توکای نیستانی!

«آی آدم‌ها! که بر ساحل نشسته، شاد و خدانید»

می‌رسد از دورترها بوی توکای نیستانی!

بوی توکا نیست اما... بوی سیگار است؛ جان تو!

می‌کشد من را به سرعت سوی توکای نیستانی

خواب دیدم می‌زند یک کافه در میدان نیلوفر

کافه‌ با پاستا و با کوکوی توکای نیستانی!

آه دیگر قافیه تنگ است و من تحت فشاری سخت

بی‌خیال گربه و هاپوی توکای نیستانی!

او خدای طرح‌های ناب و مطلب‌های وبلاگی

ما ولی از دم همه جوجوی توکای نیستانی!

***

چاپ شده در شمارهٔ ۳۷۷ هفته‌نامهٔ ‌۴۰‌چراغ (با جرح و تعدیل!)

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

به ابوالفضل زرویی‌نصر‌آباد

 

سرگذشتم اگر که غمگین است

چاره‌ای نیست، زندگی این است

زندگی، شاعری، سه تا نقطه

سالن «باکری»، سه تا نقطه

نوبت شعرخوانی او بود

او که چشماش مثل آهو بود

کردم او را نگاه و خندیدم

توی یک لحظه صحنه را دیدم!

صحنه را می‌کنم خودم سانسور

چون که بد بود و واقعاً ناجور!

در همان لحظه خوب یادم هست

دل یک شاعر بزرگ شکست

شاعر دل‌شکسته من بودم

لوس و حساس مثل زن بودم

می‌نویسم عریضه‌ای الان

بنشین خواهشاً همش رو بخوان:

وسط چیز اگر غلط نکنم 

فصل پاییز اگر غلط نکنم

شده بودم جوان داشنجو

یک جوان عزیز، مثل هلو!

رشته‌ام بود، رشتهٔ شل‌ها

رشتهٔ دار و دسته‌ٔ خل‌ها!

رشته‌ام، رشتهٔ لغت معنی

ادبیات فارسی یعنی

درسمان سخت بود از اول

صرف فعل «شنود» از اول

صرف فعل «نکردم» و «کردی»

با نهاد همیشه نامردی!

حفظ اشعار شاعران بزرگ

تازه بی‌ تار و تنبک و دف و اُرگ

خواندن شعر «حافظ» و «سعدی»

همچنین شعر شاعر بعدی

درک کل متون عرفانی

ویژگی‌های شعر «خاقانی»

رشته‌ام بود فارسی اما

عربی کرد پشت هم ماما!

ادامه مطلب ...
شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

الف) «افسانه‌های ۲۰۰۰ و چندمی» اولین کتاب من در زمینهٔ طنز است. شامل ۲۱ داستانک طنز با موضوعات سیاسی و اجتماعی به همراه مقدمه‌ای از رویا صدر(طنزنویس، پژوهشگر و روزنامه‌نگار) که در بخشی از آن گفته: «طنز یک انقلاب مدام است علیه هر آنچه از فرط تکرار، رنگ هنجار به خود گرفته است، انقلابی که بن‌مایهٔ آن دوباره ساختن اصول و پایه‌هایی است که برای زیستن، محتاجیم که به آن تکیه بزنیم و در آشفته بازار زندگی فراموشش کرده‌ایم. حالا اگر این خلق جهان تازه، این انقلاب مدام، در قصه‌ها و حکایت‌های آشنا رخ بدهد، می‌رسد به همان کاری که فاضل ترکمن در این کتاب مرتکب شده است!» تصویرگری کتاب را «لاله ضیایی» انجام داده و داستانک‌های مجموعه نیز در «پانزدهمین جشنوارهٔ بین‌المللی مطبوعات و خبرگزاری‌ها» به عنوان اثر برگزیده معرفی شده است. این داستانک‌ها که پیش‌تر در «ماهنامهٔ مرحوم گل‌آقا» منتشر شده بود، ادای دین من به قصه‌ها و حکایت‌هایی است که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام را رقم زده‌اند. نقیضه‌هایی کوتاه که حرف‌های کوتاهی در قالب طنز زده‌اند.  

  

 

ادامه مطلب ...
شنبه 3 بهمن ماه سال 1388

تازگی فکر می‌کنم قدری

لوس و بی‌‌مزه و خشن شده‌ام

یا به قول رفیق مدرسه‌ام:

«ناگهان مثل بچه جن شده‌ام!»

 

مثل یک بچه جن دیوانه 

 لحظه‌ای با کسی نمی‌‌خندم

همه درهای مهربانی را

روی گل‌های خنده می‌بندم

 

مثل یک بچه جن که قلبش را

در اتاقی سیاه گم کرده

روح سردرگم و غریبش را

کمتر از یک نگاه گم کرده

 

مثل یک بچه جن که در یک شب

قفسش را شکسته و رفته

پیش تنهایی بزرگ خودش

دو، سه ساعت نشسته و رفته

 

بچه جن خسته است از دنیا

می‌توانی اگر صدایش کن

هر‌ کسی، هر کجای دنیایی

می‌توانی اگر دعایش کن

شنبه 26 دی ماه سال 1388

ایرانی‌ها معمولاً در دو زمان خاص شاعر می‌شوند: یکی هنگام باریدن باران و برف (اگر چتر هم باشد که دیگر فبها!) و دیگری فصل امتحانات. این روزها اگرچه باران و برف نمی‌بارد اما فصل امتحانات که هست. برای همین بنشینید پای حرف‌های شاعری که استاد خیام بوده اما خودش شعرش نمی‌آید!

 

صد ‌در‌ صد

شاعرم اما چرا شعرم نمی‌آید

شاعرم اما، ولی، لکن، فقط، شاید...

شاعرم باید به فکر حاکمان باشم

شاعرم پس احتمالاً اندکی باید...!

شاعرم با نیت خیر آمدم هر چند

گفته‌ام گهگاه هم اشعار خیلی بد!

شاعرم جان سعید و ناصر و سینا

شاعرم جان رضا و اکبر و ممد!

شاعرم اما کسی باور ندارد پس

‌می‌شود هر معترض را با تفنگی زد!

شاعرم اما درک می‌شد مهندس شم

شعر گفتن واقعاً، اصلاً نمی‌ارزد!

شاعرم «سعدی» به من استاد می‌گوید

«مولوی» را می‌برم با زور در معبد!

شاعرم «خیام» هم شاگرد من بوده

گرچه الان توی گور خویش می‌لرزد! 

شاعرم وقتی غزل می‌خوانم از ذوقش

«بهبهانی» مثل «فرخزاد» می‌رقصد!

شاعرم با «لنگرودی» عکس هم دارم

زیر باران، توی یک دریاچه، پشت سد!

شاعرم اما حسودی گفته در جایی

شعر اینجانب ندارد مبداء و مقصد

شاعرم با منتقدها دشمنم زیرا

نقد آنها مثل آتیشیست در مقعد!

شاعرم اینها که گفتم شعر بود احمق!

شاعرم من به‌خدا، جان تو، صد در صد!  

  ***     

چاپ شده در شمارهٔ ۳۷۴ هفته‌نامهٔ ‌۴۰‌چراغ (با جرح و تعدیل!)

شنبه 19 دی ماه سال 1388

در سکوت بی‌‌نهایتی

سالهاست

زیر سایۀ درخت شاهنامه عشق می‌‌کند

راحت و بدون دغدغه:

مثل یک مجسه که با ادب نشسته است

بی‌خیال هر چه هست و نیست

بی‌‌خیال درس

بی‌‌خیال امتحان

بی‌‌خیال بیست

من به چشم‌های شاد او نگاه می‌کنم

زیر لب

چند بار آه می‌‌کشم

زیر پای او به یادگار

عکس یک دل سیاه می‌‌کشم

با دلی سیاه، داد می‌‌زنم:

«خوش به حال تو که خسته نیستی

از کتاب و درس و مشق و مدرسه

خوش به حال تو که خسته نیستی

از ریاضی و علوم و هندسه

خوش به حال بچه‌های بی‌‌خیال!

آه...

خوش به حال زال!»

شنبه 12 دی ماه سال 1388

آن روزها 

آن روزهای خوب 

آن روزهای سالم سرشار... 

«فروغ فرخزاد»

 

این روزها   

این روزهای بد

این روزهای مثل جزر‌‌ و‌‌ مد

مانند میت‌های بی‌صاحب

من مطمئن هستم که می‌گندد

این روزها ما خار و خاشاکیم

این روزها آنها همه پاکند

این روزها حتی حسن می‌گفت:

بیرون نرو! خیلی خطرناکند!

این روزها انگار

 حال و هوای دیگری دارم

گاهی به قول بچه‌های شوش:

بدجور می‌خارم!

این روزها وبلاگ و سایت و غیره و ذلک  

مصداق بازی با دُم شیر است

این روزها فیلتر

یک جور واگیر است

این روزها...

اصلاً به من چه؟!

من جوانم، آرزو دارم...

شنبه 14 آذر ماه سال 1388

آه... دیشب جوجه‌ام را گربه برد

مثل گاوی جوجه‌ام را گربه خورد!

مثل خر بر جُثهٔ ریزش نشست

با تمام زور خود او را فشرد!

جوجهٔ زرد قشنگ کاکُلی

زیر پنجول کثیف گربه مُرد

گربهٔ نالوطی ِ بی‌معرفت

درد دوری را به دست من سپرد

درد دوری از کتل سنگین‌تر است

از پسش تنها بر‌آید مرد گرد!

الامان! از گربه‌های کشورم

گربه‌های ترک و شیرازی و کرد!

کاشکی یک آدمی پیدا شود

تا بسازد از شما‌ها وایت‌برد!

گربه‌ خان! روزی کبابت می‌کنم

می‌شوی خوشمزه و بریان و ترد! 

***     

چاپ شده در شمارهٔ ۳۷۵ هفته‌نامهٔ ‌۴۰‌چراغ

شنبه 7 آذر ماه سال 1388

آسمان تیره و هوا سرد است

بی تو هر شب سرم پر از درد است

بار دیگر دو چشم من ابریست

ذره‌ای خواب توی چشمم نیست

کاش می‌شد کمی قدم بزنم

همۀ شهر را به‌ هم بزنم

روح من بی تو خالی از شادیست

غصه خوردن برای من عادیست

باید امشب دوباره توی حیاط‌...

زیر نور ستاره، توی حیاط‌...

بنشینم به پله تکیه کنم

مثل ابر بهار گریه کنم

گریه کردن برای من خوب است

بغضم امشب هزار دفعه شکست

***

چاپ شده در شمارهٔ ۵۳۹ هفته‌نامهٔ دوچرخه (ضمیمهٔ همشهری)

شنبه 30 آبان ماه سال 1388

چند روز پیش

وقت ظهر

خواب دیده‌ام

خانواده را سوار یک سمند کرده‌ام

زلف‌های خویش را

ششصد و  

شصت و شیش سانت و خرده‌ای بلند کرده‌ام!

صورتم شبیه ماه

دور گردنم، طلا و نقره و برنز

یک بلوز تنگ نیز بر تنم

آه... ای خدای خوب!

اینکه توی خواب بنده وول می‌خورد

واقعاً خود منم؟!

باورم نمی‌شود

راستی که توی خواب خود، چه‌قدر قلدرم!

جای اینکه شیر لقمۀ چپم کند

بنده شیر را درسته می‌خورم!

حال می‌دهد

کیف می‌کنم

چونکه توی خواب

رنگ چشم و مو و گوشی‌ام سِت است

به خدا قیافه‌ام

بهتر از قیافۀ

عکس‌های لُخت داخل Net است!

شنبه 16 آبان ماه سال 1388

بعد از تو کسی سراغ من را نگرفت

یکبار سراغ از من تنها نگرفت

بعد از تو کسی برای یک ثانیه هم

در خانهٔ قلب کوچکم جا نگرفت

شنبه 9 آبان ماه سال 1388

شب شده، من نمی‌خوابم اما

خانه‌مان کاملاً غرق خواب است

ساعت روی تختم درست است

تیک‌تاک دل من خراب است 

    

شب شده، من ولی توی فکرم

فکر درهای بازی که بستم

شب شده، منتها خسته از شب

پا شدم، در اتاقم نشستم

 

پیش چشمان خواب متکا

غصه‌های خودم را شمردم

درد‌های دل کوچکم را

من به دست متکا سپردم

 

او ولی پنبه در گوش خود داشت

درد‌های دلم را نفهمید

هیچ اشکالی اصلاً ندارد

لا‌اقل او به حرفم نخندید

 

ای خدا! چشم‌های متکا

مثل شب‌های دیگر خسیس است!

چشم‌های من خسته اما

پر شد از حرف‌هایی که خیس است... 

*** 

چاپ شده در شمارهٔ ۲۳۵ ماهنامهٔ سلام‌بچه‌ها 

شنبه 25 مهر ماه سال 1388

 توی یک دقیقه، قلب صد نفر شکست 

آه! 

عشق لابه‌لای تکه‌پاره‌های زندگی

گم شده است... 

 ***    

چاپ شده در شمارهٔ ۵۲۹ هفته‌نامهٔ دوچرخه (ضمیمهٔ همشهری)

شنبه 18 مهر ماه سال 1388

بر شاخهٔ گل نشسته یک پروانه

تنها و غریب و خسته یک پروانه

انگار غمی بزرگ در دل دارم

وقتی که دلش شکسته یک پروانه 

***

چاپ شده در هفته‌نامهٔ آفتاب‌مهتاب (ضمیمهٔ کودک و نوجوان اطلاعات) ۱۶/۷/۸۸
شنبه 11 مهر ماه سال 1388

به مناسبت سومین سالگرد درگذشت عمران صلاحی  

  

صاحب عکس فوق، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می‌کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق، با خونش
روی آسفالت می‌کشد فریاد
سینه‌اش باغ لاله‌های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می‌روم پیش مادرش امروز
تا بگویم: 

ـ‌صاحب عکس فوق من هستم  

 *** 

از کتاب «گزینهٔ اشعار طنز‌آمیز عمران صلاحی»، نشر مروارید 

   ***    

 لینک‌های مرتبط:  

  یک صلاحی از زبان دو صلاحی

پای حرف‌های خوب بچه‌ٔ جوادیه

شنبه 4 مهر ماه سال 1388

دارد بدم می‌آید از دنیای سیخی

از مادر دل‌نازک و بابای سیخی! 

من عاشق پاهای خیلی چاق و گردم

چون چندشم می‌آید از هر پای سیخی!

یک روز رفتم با رفیقان جنگلی سبز

کردند آنجا گوشت‌ها را لای سیخی!

دنیای من صاف است، دنیای شما سیخ

در ذهنتان یک عالمه رویای سیخی!

من دوست دارم زلف‌هایم صاف باشد

معنی ندارد واقعاً موهای سیخی!

دیروز دیدم در خیابان مرد جلفی

گفتم به او: لعنت به تو آقای سیخی!

از کوره در رفت و چکی زد توی گوشم

با ناله سر دادم هزاران آی سیخی!

اینها که چیزی نیست؛ حتی بنده دیدم

در انتخابات دهم: آرای سیخی!

باری تعالی! سیخ، کابوس شبم شد

از بس که دیدم هر زمان، یک جای سیخی!   

شنبه 28 شهریور ماه سال 1388

تابستان کم‌کم دارد گورش را گم می‌کند و جایش را به پادشاه فصل‌ها یعنی پاییز می‌دهد. تابستان دارد می‌رود اما کینه‌اش هنوز در دل من جا خوش کرده! تابستان را با سه رباعی نقطه‌چین که در ادامه می‌خوانید، بدرقه می‌کنم و از شما هم می‌خواهم که بی‌خود مرا به بی‌ادبی متهم نکنید، هرچند که می‌دانم فقط «جلال» مرا درک می‌کند!  

  

دُکون سوخته!

از دست تو روح و جون من می‌سوزه

از فرط عطش زبون من می‌سوزه

هر جام که سوخت، مشکلی نیست ولی

بد‌جور دو لُپ ...ون من می‌سوزه!

  

داغ کردن تابستان دریده!

می‌آید و داغ می‌کند تابستان

مانند اُلاغ می‌کند تابستان!

از ...ون که نشد؛ برای او باکی نیست

در کنج دماغ می‌کند تابستان!

  

پاهای به هم‌ سائیده

از بس که دو پای بنده را سائیدی

من یکسره توی خانه هستم؛ دیدی؟!

گرمای تو پاهای مرا سوزانده

لعنت به تو که پای مرا ...ائیدی!

شنبه 21 شهریور ماه سال 1388

بابا دلش گرفته و سیگار می‌کشد

آهی عمیق و مبهم و کشدار می‌کشد

من بر سکوت مطلق خود تکیه داده‌ام

اما مرا به سمت خود انگار می‌کشد

وقتی کنار کشتی غم‌هاش می‌روم

بغضی مرا به ساحل شنزار می‌کشد

هر شب دوباره قرص دیازپام می‌خورد

با غصه دور عکس تو دیوار می‌کشد

گاهی کنار عکس تو تصویر بوف کور

گاهی کنار عکس تو یک مار می‌کشد

بابا تمام زندگی‌اش را کنار تو

مانند شب برای خودش تار می‌کشد

شب در سیاهی غم او گریه می‌کند

بابا دلش گرفته و سیگار می‌کشد...

شنبه 14 شهریور ماه سال 1388

 من عاشقت هستم ولی اصلاً نمی‌فهمی

قلب مرا دزدیده‌ای ایضاً نمی‌فهمی 

قلب مرا، روح مرا،‌ عقل مرا حتی

فرقی ندارد، کلهم، کلاً نمی‌فهمی!

گفتم که تو زیباتری از آنجلیناها

از هر زن زیبارُخی در «کن»، نمی‌فهمی

گفتم برایت می‌خرم اسب و خر و قاطر

حتی اگر راضی نباشی، ون؛ نمی‌فهمی!

اندازۀ گونی‌برنج و کشمش و گندم

اندازۀ یک دانۀ ارزن نمی‌فهمی!

اندازۀ کبریت و سیگار وینستون‌لایت

اندازۀ دود درون فَن، نمی‌فهمی!

اندازۀ هر چیز دیگر که نخواهم گفت

پس بی‌خیالش احمق ِ کودن! نمی‌فهمی

من قادرم شمشیر بر‌دارم و در یک سوت

ذبحت کنم از قسمت گردن، نمی‌فهمی!

می‌بینی آخر مثل خود دیوانه‌ام کردی؟

دیوانۀ دیوانه‌هایم من، نمی‌فهمی!

من خوب می‌فهمم چرا اصلاً نمی‌فهمی

چون نیستی یک مرد و هستی زن، نمی‌فهمی!