شوخی کردن با بعضیها مثل شوخی کردن با دم شیر است. من اما شوخی کردن با شیر مهربانی مثل «توکا نیستانی» را دوست دارم. توکا را دوست دارم اما نه بهخاطر پدرش که «منوچهر نیستانی» است و نه بهخاطر برادرش که «مانا»ست. توکا را دوست دارم بهخاطر خودش. برای نوشتههای وبلاگش که قورت دادنی است. برای چراغهایی که توی «۴۰چراغ» خاموش میکند و... توکا را دوست دارم و برای همین غزل طنز زیر را که قدیمیها به آن «اخوانیه» میگفتند به او تقدیم میکنم. به او که میدانم برای شما نیز «مقدس» است.
یک غزل مخصوص توکای نیستانی
آفرین بر کلهٔ بیموی توکای نیستانی!
آفرین بر چشم و بر ابروی توکای نیستانی!
صبح تا شب میهمان کافههای ساکت شهر است
خیل حورالعین رو در روی توکای نیستانی!
او شبیه شیر آرامی که دارد قهوه مینوشد
دختران هم هر کدام آهوی توکای نیستانی!
کاش من مانند دخترها کمی تو دل برو بودم
تا نبودم اینچنین لولوی توکای نیستانی!
دختران شومینهٔ قلبند و گرما بخش اما من
کاش بودم لااقل جاروی توکای نیستانی!
بگذریم از این مسائل... واقعاً ما دوستش داریم
آفرین بر ما و خلق و خوی توکای نیستانی!
آفرین بر اخمهای دائم و لبخند پنهانش!
آفرین جداً به های و هوی توکای نیستانی!
«آی آدمها! که بر ساحل نشسته، شاد و خدانید»
میرسد از دورترها بوی توکای نیستانی!
بوی توکا نیست اما... بوی سیگار است؛ جان تو!
میکشد من را به سرعت سوی توکای نیستانی
خواب دیدم میزند یک کافه در میدان نیلوفر
کافه با پاستا و با کوکوی توکای نیستانی!
آه دیگر قافیه تنگ است و من تحت فشاری سخت
بیخیال گربه و هاپوی توکای نیستانی!
او خدای طرحهای ناب و مطلبهای وبلاگی
ما ولی از دم همه جوجوی توکای نیستانی!
***
چاپ شده در شمارهٔ ۳۷۷ هفتهنامهٔ ۴۰چراغ (با جرح و تعدیل!)