صد فیلم برتر شاهکار سینما صد فیلم برتر شاهکار سینما
شاهکار های سینما از هنرمندان بزرگ
آلن دولن ، مارلون براندو ،‌ آنتونی کوئین
بهترین فیلم های ۲۰۱۰
۶۰ فیلم ۲۰۱۰ در یک مجموعه استثنائی
همراه با هدیه فیلم های اسکار 2009
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 شهریور ماه سال 1389

عید فطر آمده است و من شادم

عینهو پارک ساعی، آبادم!

 

عینهو ماهیان حلوا، نه

عینهو ماهیان آزادم!

 

گرد و نورانی عین خورشیدم

خالی از های و هوی یک بادم!

 

توی ماه مبارک رمضان

هی به ابلیس، فحش می‌دادم!

 

تازه طبق شمارش تسبیح

صد و ده لعنتم فرستادم!

 

آنقدر سعی کردم این سی روز

 تا شدم عین بچهٔ آدم!

 

*چاپ شده درستون «شیطانی» شمارهٔ ۵۶۹ هفته‌نامهٔ دوچرخه  

یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389

امروز تولد یک سالگی وبلاگ من است؛ وبلاگ سگ وبگرد. پارسال این‌موقع بود که وبلاگی به این نام راه انداختم. بعضی‌ها آمدند و فحش دادند. بعضی‌ها آمدند و تعجب کردند. بعضی‌ها با سوال‌های که هر دقیقه در مورد چرایی اسم و قالب و موضوع‌بندی وبلاگ پرسیدند، مرا تا مرز جنون پیش بردند! و بعضی‌ها نیز مثل توکا نیستانی در همان پست اول، کامنت گذاشتند و گفتند: «اسم وبلاگت شاهکار است». من از هیچ‌کدام مخالفین دلخور نشدم چرا که قبل از انتخاب این اسم، انتظار چنین برخوردهایی را داشتم. برخوردهای تندی حتی از طرف کسانی که نام هنرمند را یدک می‌کشند. دلخوری‌ام اما بیش‌تر بابت این بود که چه‌طور مردم اینرنت‌بازی که تحمل دیدن یک وبلاگ با اسمی که صاحبش برای آن انتخاب کرده را ندارند، دم از دموکراسی در کل کشور می‌زنند؟! فهمیدم هر بلایی سر ما ایرانی‌ها بیاید، تقصیر آقای ایکس یا ایگرگ نیست و تقصیر مردم خودمان است که هنوز اندر خم همان کوچهٔ دیکتاتوری هستند و... به‌هرحال سگ وبگرد اسمی است که دوستش دارم. مدت‌ها برای ساختن آن فکر کردم و شد این. شد نقیضه‌ای بر اسم کتاب «سگ ولگرد» صادق هدایت. دوستان نزدیکم می‌دانند که من نه تنها سعادت نگه‌داشتن سگ در خانه را ندارم، بلکه تازه از سگ‌ها مثل سگ می‌ترسم! و این برمی‌گردد احتمالاً به کودکی‌ام، وقتی که بابابزرگ فوت کرده بود و با بچه‌های فامیل رفته بودیم توی جنگل یا یک چیزی شبیه به این، بازی. آن‌روز سگی دنبال ما کرد و همه فرار کردند حتی داداشم که به جای اینکه دست مرا بگیرد، دست دختردایی‌ام را گرفت و جیم شد! من اما به‌خاطر مشکلات تنفسی‌ام، از همه، جا ماندم و آن سگ گرگی وحشتناک در یک قدمی‌ام بود و له‌له می‌زد. همین‌طور که اشک می‌ریختم، هی بر‌می‌گشتم و با ترس و لرز نگاه می‌کردم تا ببینم چه‌قدر تا این‌که پاچه‌ام را بگیرد، باقی مانده و درست وقتی که به اندازهٔ یک پوزه تکان دادن، در معرض بیماری هاری قرار داشتم، آن سگ خیرندیده و تربیت شده با سوت صاحب دیوانه‌تر از خودش، بی‌خیال من شد و برگشت. حالا فکر می‌کنم شاید برای همین باشدکه ضمیر ناخودآگاهم چنین اسمی را برای وبلاگم به من پیشنهاد داده. این یک مسالهٔ روانشناسی است که در مورد من بیش‌ترین بازخورد را داشته است! مثل این قضیه که مخاطبان سگ وبگرد و کسانی که مرا از دور می‌شناسند، با خواندن شعرهای طنزم گمان می‌کنند که دختربازترین آدم روی دنیا هستم ـ‌که البته اگر هم چنین بود، به کسی ربطی نداشت‌!‌ـ  اما همان‌طور که در پست «برادرخوانده» اشاره کردم تا حالا که فرصت و انگیزه و بقیهٔ چیزهایش پیش نیامده! به قول محمدهاشم اکبریانی درواقع اینطوری خودم را ارضا می‌کنم! و البته اعتقادی به اینکه طنز صرفاً باید پاستوریزه و سازنده باشد، ندارم و معلوم نیست کسانی که طرفدار این تئوری هستند، چنین تعریفی را از کلیات عبید زاکانی پیدا کرده‌اند یا خبیثیات سعدی یا دیوان ایرج میرزا و غیره؟! ختم کلام اینکه ما یک‌ساله شدیم و امیدوارم به اندازهٔ یک سال، عمر دموکراسی وبگردهای دنیای مجازی نیز رشد کند.

پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389

                                    

 صد در صد واقعی! 

 

-‌خوشا به سعادت آن مادری که روزهای تعطیل، به جای تفریح و سرگرمی، به جای بازدید از تخت جمشید شیراز و منارجنبان اصفهان،‌ دست فرزندانش را می‌گیرد و می‌برد به محضر آیت‌الله بهجت (‌به‌خدا دقیقاْ همین را گفت، شاید هنوز خبردار نشده که ایشان به رحمت خدا رفتند!) می‌برد به محضر آیت‌الله وحید خراسانی یا محضر آیت‌الله مصباح. خاک بر سر پدر و مادری که ماهیانه کلی هزینه صرف معلم‌های خصوصی برای قبولی فرزندانشان در دانشگاه آزاد می‌کنند. به والله که این‌ها در آخرت به دردشان نمی‌خورد. اگر واقعاً‌ دلت برای بچه‌ات می‌تپد، معلم خصوصی قرآن به خانه‌ات دعوت کن! یکی را بیاور که طرز صحیح تلفظ درست خواندن نماز را به آن‌ها یاد بدهد. باور کنید طرف هنوز نمی‌داند اگر صمد را طوری تلفط کند که ثمد قرائت شود، یعنی به جای اینکه بگوید: «خدا بی‌نیاز است» گفته‌: «خدا کود است!» ریاضی و شیمی و مهندسی و دکتری باد هواست. فکر درس معنوی باشید، فکر درس اخلاقی.   

 

-‌امشب شب علی است. بگذارید بدون پروا بگویم. تمام پیغمبران در برابر علی، بی‌سواد هستند. علی مثل آقا خلیل (منظورش حضرت ابراهیم بود!) نبود که به خدا بگوید: «اگر می‌خواهی باورت کنم، به من نشان بده که چگونه در آخرت مردگان را زنده می‌کنی» یا مثل موسی که دیگر با گستاخی تمام می‌خواست خود خدا را هم ببیند. دین و مذهب ما آقایان! برای همین‌هاست که والاترین دین و مذهب‌هاست. به‌خدای احد و واحد اگر قرآن نازل نمی‌شد، موسی الان موسای درستی نبود و ما نیز همان چرندیاتی را که در تورات آمده و از گفتنش خجالت می‌کشم، باور می‌کردیم. اگر قرآن نازل نمی‌شد این مسیحیان کودن هنوز گمان می‌کردند که مریم فاحشه بوده. قرآن ما آمد و مریم را پاکیزه و مقدس کرد و مسیحیان باید سپاسگزار اسلام باشند.  

 

-ای عزیزانی که سعادت داشتید و امشب در عزای علی شرکت کردید. امشب، شب قدر است. شب رحمت است. میلیون‌ها شیعه در پاکستان آواره هستند. هرکس به وسع خودش کمکی به آن‌ها بکند، نزد خدا پاداش چنیدن برابر دارد. اسلام مذهب شیعه مثل اسلام مذهب تسنن، اَلکی نیست. مذهب شیعه به فرامین اسلام که کمک به نیازمندان نیز از جملهٔ آن‌هاست، اعتقاد راسخ دارد و اگر کوچترین کاری از دستش بربیاید، دریغ نمی‌کند.  

 

ـ‌کلام را طولانی نمی‌کنم چون اشاره می‌کنند که می‌خواهند جوشن کبیر بخوانند. بدانید اما که واجب‌تر از خواندن جوشن کبیر و اشک تمساح ریختن، این است که در این شب با خدای خودتان عهد ببندید که به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجودی با نامحرم صحبت نکنید و هرطور شده از کسانی که جزو محارم شما نیستند، دوری کنید تا گمراه نشوید. به علی قسم! اگر هیمن یوسفی که زنان برایش دست می‌بریدند، چهرهٔ خدا را می‌دید، هزار پرده بالاتر از آن زنان، ‌دست خودش پاره می‌شد.  

 

-‌آخر مجلس را منور کنید با صلواتی برای امام و شهدا و سلامتی رهبر جوان انقلاب (باور کنید خودش گفت جوان، شاید به فتوای بعضی از مراجع، تلویزیون هم نمی‌بیند!) که ولی نعمت همهٔ ماست.

چهارشنبه 10 شهریور ماه سال 1389

تو نباید می‌رفتی. باید بچه‌محل من می‌ماندی تا اینجا احساس غربت نکنم. تا حس کنم کسی هست که مثل خودم فکر می‌کند. کسی هست که وقتی دلم می‌گیرد، پیش او بروم و سفرهٔ دلم را برایش باز‌ کنم. تو نباید می‌رفتی. باید بچه‌محل من می‌ماندی تا دوباره دم مترو قرار بگذاریم و من اگر زودتر رسیدم، برای آمدنت لحظه‌شماری کنم. هی مسیج بدهم که کجایی؟ و تو بگویی الان می‌رسی. وقتی می‌رسیدی، اول خوب براندازت می‌کردم. فرقی نداشت کلاه سرت بگذاری یا نه. با سبیل باشی یا بی سبیل. چون در هر صورت بامزه بودی و انرژی مثبتت مرا می‌گرفت. دست می‌دادیم. دی‌وی‌دی یا کتابی که تازه دیده یا خوانده بودی، به من امانت می‌دادی و بعد تاکید می‌کردی که زود بیاور، مال خودم نیست و من همیشه دیر پست می‌دادم و امانت‌دار خوبی نبودم. چه خب بود وقتی تا پارک فدک قدم می‌زدیم و دربارهٔ همه چیز صحبت می‌کردیم. از اینکه تازگی چه کارهای مهمی انجام داده‌ایم تا بخش خاله‌زنکی قضیه که اغلب از طرف من شروع می‌شد. من خوب بلد بودم تو را وارد ماجراهای خاله‌زنکی خودم کنم. دلت مثل خودم پر بود و تا می‌گفتم ف، تو نیز همراه من به فرحزاد می‌آمدی. نمی‌دانی چه‌قدر خالی می‌شدم وقتی صدای فلانی را برایت تقلید می‌کردم . وقتی فامیلی یکی را دست‌کاری می‌کردم. وقتی با تو به نقدهای مزخرف جلسه‌ای که رفته بودیم، می‌خندیدم یا وقتی هر دو با حرص چند تا فحش نثار بعضی از باندهای ادبی می‌کردیم که ما را تحویل نمی‌گیرند و خیلی بی‌شعورند! انگار تو، من بودی و من، تو. بی‌خود نبود که به شوخی می‌گفتم برویم انگلیس تا بتوانیم ازدواج کنیم! من با تو خوش بودم. حتی وقتی دعوا می‌کردیم. وقتی قهر می‌کردیم اما به قول خسرو شکیبایی در «خانهٔ سبز» دوباره با هم حرف می‌زدیم! قهر بودیم اما قهر نبودیم! همیشه آشتی بودیم ما حتی وقتی یکی، دو ماه همدیگر را نمی‌دیدیم و دوستی‌مان را روی سایلنت می‌گذاشتیم. قهر هم که بودیم باز از تو می‌گفتم به‌خدا! اگر کسی می‌گفت بالای چشمت ابرو دارد، مثل صمد توی چشمش انگشت می‌کردم و اگر در مورد شعرهایت اَلکی ‌زر می‌زد، آنقدر جوش می‌زدم که تن صدایم بالا می‌رفت و بی‌ادب می‌شدم! نمی‌دانم آخر فهمیدی اصلاً چه‌قدر دوستت دارم یا نه؟! تو را همانطور که هستی: گاهی عجیب، گاهی شاد، گاهی غرغرو اما همیشه دوست‌داشتنی و پاک‌دل، دوست دارم و برای همین است که می‌گویم تو نباید می‌رفتی. هیچ فکر کرده‌ای حالا وقتی تنها می‌شوم. وقتی حوصله‌ام سر می‌رود. وقتی می‌خواهم غیبت فلانی را بکنم. وقتی می‌خواهم برایت شعر بخوانم، باید چه کار کنم؟ باور کن اگر بودی، همه مثل همیشه به دوستی‌مان حسادت می‌کردند. دوباره خیلی‌ها به سرشان می‌زد، بین من و تو اختلاف بندازند و بعد وقتی نمی‌توانستند، کلی حرص می‌خوردند. تو این‌ها را نمی‌دانی اما... نمی‌دانی چه‌قدر حرف دارم. نمی‌دانی که امشب زنگ زدم تا دم مترو قرار بگذاریم. نمی‌دانی حالم بدم را بدتر کردی. نمی‌دانی یک‌بار دیگر، یک خبر بد به من دادی اما دوباره دیر. نمی‌دانی یکهو و بدون خداحافظی رفتی. نمی‌دانی دیگر اگر از کنار قنادی گلستان سبز بگذرم، باید به خانهٔ روبه‌رویی‌اش نگاه کنم و فقط دلم بسوزد. نمی‌دانی... نمی‌دانی که نباید می‌رفتی. باید بچه‌محل من می‌ماندی.

شنبه 6 شهریور ماه سال 1389

 به تاریخ تولدم: ۶/۶/۱۳۶۷

بیست و یک سال: هیچ

بیست و یک سال: پوچ

بیست و یک سال: خنده به بی‌مزه‌گی عمر

بیست و یک سال: گریه برای زندگی زورکی

بیست و یک سال: فراموشی

بیست و یک سال: خاموشی

بیست و یک سال مثل شهاب در آسمان

مثل آب در رودخانه

مثل خواب در ظهر

مثل تاب در پارک

زود گذشت

بیست و دو سالگی

چه گلی به سرم می‌زند؟!

سه شنبه 2 شهریور ماه سال 1389

                                                  

 مرثیه‌ای برای همهٔ خواهرخوانده‌ها 

 

دیگر نمی‌خواهم وقتی که دو تایی تنها شدیم، اول بغض کنی و بعد بزنی زیر گریه. نمی‌خواهم جلوی من برای پسری که گفته فعلاً قصد ازدواج ندارد و می‌خواهد فقط با تو دوست باشد، اشک بریزی. دیگر نمی‌خواهم مرا مخزن‌الاسرار بدانی و از اینکه دوست پسرت از تو سوءاستفاده کرده و حالا مثل دستمال توالت دورت انداخته، چیزی بگویی. نمی‌خواهم من را برادرت بدانی و به من اعتماد داشته باشی. من برادر کسی نیستم. قابل اعتماد هم نیستم. من یکی هستم مثل بقیهٔ پسرها. دقیقاً‌ همانطور که تجربه‌اش کردی. اصلاً‌ تابه‌حال با خودت فکر کرده‌ای که اینهمه خواهرخوانده به چه درد من می‌خورد؟! این روزها برادرهای تنی برای خواهرهاشان چه‌قدر غیرتی می‌شوند که انتظاری داری من نقش قیصر را برایت بازی کنم؟! به من ربطی ندارد که تازه فهمیدی دوست پسرت تو را فقط برای جسمت می‌خواسته. به من ربطی ندارد که تازه فهمیدی نباید انقدر برای قلبت بزرگش می‌کردی. به من ربطی ندارد که افسرده و دپرسی یا دلت می‌خواهد هوار بزنی و جیغ بکشی و هق‌هق گریه کنی. اگر خواستی می‌توانی مشت‌مشت قرص بخوری تا مثل یک جسد بیفتی روی تختت. می‌توانی حتی مرگ موش بخری و خودت را بکشی. می‌توانی هر کاری دلت خواست بکنی و این‌ها واقعاً هیچ ربطی به من ندارد. دوست ندارم دوباره بیایی و بگویی: «تو با همهٔ پسرها فرق داری». دوست ندارم برادرخوانده‌ات باشم. گوش می‌کنی؟! چند روز دیگر ۲۲ ساله می‌شوم و حالا تاسف می‌خورم که چرا در روزهای رفتهٔ نوجوانی و جوانی برای همهٔ شما تنها یک برادرخوانده بودم. دوست دارم از روز تولدم، دوست پسرت باشم. دوست دارم دیگر عاشق بشوم. با تو پارک بروم. تو بشینی روی تاب و من هلت بدهم و تو از آن خنده‌های زننده بکنی که نگهبان‌های پیر و سنتی پارک‌ها را عصبانی می‌کند. دوست دارم با تو بروم سینما آزادی و تا شروع فیلم هی چیزمیز بخوریم و حرف بزنیم. دوست دارم توی کافی‌شاپ من قهوهٔ فرانسوی سفارش بدهم و تو بستنی و بعد تو به فنجان قهوهٔ من دهن بزنی و من به لیوان بستنی تو. دوست دارم دستت را بگیرم و به دوستانم بگویم، دوست دخترم هستی تا همه توی دلشان غنج برود که چه دختر خوشگلی را تور زدم. تا دیگر کسی نگوید: «نمی‌خواهی دست به کار شوی؟!» تا بابا نگوید: «من قد تو که بودم با پرنده‌های ماده هم دوست می‌شدم!‌» تا تو فکر نکنی من یوسف هستم یا یکی که از بهشت آمده و هیچ حسی به دخترها ندارد. می‌فهمی؟! دوست دارم دوست دخترم باشی نه خواهرخوانده‌ام.

شنبه 30 مرداد ماه سال 1389

یک:

ای آنکه همیشه واقعاً ناجوری!

در ماه مبارک خدا، کم‌زوری

انگار که فوت کرده‌ای یا شاید

چون غول چراغ رفته‌ای تو قوری!

 

دو:  

ای غول سیاه! ای هیولای درشت!

یک عمر زدی خنجر خود را از پشت

دیشب پدرم گفت ولی: «هیچ نترس!

ماه رمضان آمد و شیطان را کشت!»

 

سه: 

در ماه مبارک از تو آخر بردم

با روزه گرفتنم تو را آزردم

تا وقت اذان گرسنه ماندم اما

افطار و سحر، غذای خوبی خوردم!

 

چهار:   

هرچند که یک مرفه بی‌دردم

در خانه به جز پدر، فقط من مردم

ای مادر خوب! باز کن در را چون

 نان و شله‌زرد و زولبیا آوردم! 

 

*چاپ شده در ستون «شیطانی» شمارهٔ ۵۶۷ هفته‌نامهٔ دوچرخه  

سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389

 

«برابر منی اما مجال دم زدنت نیست»

نترس از زنت؛ آقا! نترس! چونکه زنت نیست

 

زنت به سوریه رفته، برای امر زیارت

کنار دست تو اینک زنی به غیر منت نیست

 

منی که مثل هلویی در اختیار تو هستم

در اختیار تویی که خیار در بدنت نیست!

  

قسم به جان پدر، مادرم که تا خود فردا

 تو هیچ ذره‌ای اصلاً خیال نر شدنت نیست!

 

چرا عزیز دل من! نشانی از توی دیروز

نشانی از تو و از زور و قدرت خفنت نیست؟!

 

شبیه گربهٔ بیچاره‌ای شدی که عقیم است

شباهتی به خر و اژدها و کرگدنت نیست!

 

بمیر! ورنه تو را می‌کشم به‌خاطر کشور

 چرا که خواجه‌ای عین تو درخور وطنت نیست!    

 

* مصراع داخل گیومه از حسین منزوی است.

پنجشنبه 21 مرداد ماه سال 1389

 

نگاه کردی و بر من عذاب نازل شد

نگاه من به تو مانند آن اوایل شد

 

چه قدر یاد من آمد که عاشقت بودم

چه قدر زندگی‌‌ام صرف این مسائل شد

 

درست اول ماه مبارک رمضان

پس از طلوع تو، تصویر ماه کامل شد

 

یک اتفاق بزرگی که زود افتادی

کنار عاشق دیوانه‌ای که عاقل شد

 

تمام شد همه چیز و به چشم هم زدنی

شناسنامۀ عشق من و تو باطل شد

دوشنبه 18 مرداد ماه سال 1389

دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود  

سارقان بی‌پدر بدجور سرقت می‌کنند!  

عمران صلاحی   

 

روزی پر و بال مرا دزدید و در رفت

 او یال و کوپال مرا دزدید و در رفت 

 

از صورتم، چشم و دماغ و لب که سهل است

جوش و کک و خال مرا دزدید و در رفت!

 

از کله‌ام، تنها کلاه پشمی‌ام را

از گردنم، شال مرا دزدید و در رفت

 

چون خواجه بود و مستمند و دست‌خالی

اموال باحال مرا دزدید و در رفت!

 

هم عمهٔ کور و کرم را برد با خود

هم خالهٔ لال مرا دزدید و در رفت!

  

یک روز رفتم پیش «حافظ» چاره‌جویی

آمد جلو، فال مرا دزدید و در رفت

 

این دزد را آیا شما هم می‌شناسید؟ 

دزدی که اموال مرا دزدید و در رفت...

   1      2      3      4      5      6      7    >>